به کودکم.
کودکم! دلم میخواهد تو بهار بیاوری نه بهار تورا. واینک این تو و این موجودی به نام سرنوشت........... کودکم! هرچه نامت نهم و هرچه صدایت کنند این را بدان که تو همیشه شباهنگ من میمانی! میدانم با آمدنت زندگی یک رنگ دیگر میشود .هیچ ایده ای درباره ی زندگی با تو ندارم و تنها میدانم که چشمانم هرگز مانند آن را ندیده است. باید احساس کنم که وجود آسمانیت ملودی دلنواز زندگی من است که بی تمنا نصیبم شده....وجود معصوم تو باید آرام زندگی من باشد.....دشواریهای زندگی باید در صدای گریه تو محو شوند...... وگرنه چگونه تاب بیاورم این دگرگونی بزرگ را؟؟؟؟!!!!!!!!!!! کودکم! روزها از ابتدای حضورت مثل برق گذش...
نویسنده :
مامان و گاها آرنیکاگلی
16:26





